
عجب صبری خدا دارد
اگر من جایِ او بودم؛
همان یک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
به روی یکدِگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد.
اگرم حیات بخشی و گرم هلاك خواهی
سر بندگی به حكمت بنهم كه پادشاهی
من اگر هزار خدمت بكنم گناهكارم
تو هزار خون ناحق بكنی و بی گناهی
به كسی نمیتوانم كه شكایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن كنی كه خواهی
تو به آفتاب مانی ز كمال حسن طلعت
كه نظر نمیتواند كه ببیندت كه ماهی
من اگر چنان كه نهیست نظر به دوست كردن
همه عمر توبه كردم كه نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بكشی كه برنگردم
كسی از تو چون گریزد كه تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی كه در انتظار رویت
همه شب نخفت مسكین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بكشد در آرزویت
نه عجب كه زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بكوشم كه ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناكم بدهد بر آن گواهی
خضری چو كلك سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی